____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁷
چشمام چهارتا شد
ساعت 1 شب بود..
یا خدااا
مامانم تیکه پارم میکنهههه
سریع پاشدم که برم که مری گفت:
=کجاااا
-یادم نبود این ساعت برم مامانم تیکه پارم میکنهههه
=عههه
حتما ناپدریت هم میخواد غیرتی بشهه
-نه بابا اون سفر کاریه من هنوز ندیدمش الان توی خونه هستیم که اون موقت گرفته تا دو هفته
چند روز دیگه میریم خونه اون
اههه ولش کن دیرم شد فعلااا
=اههه الان باید برهه
سریع سوار موتورم شدم و گاز دادم به سمت خونه
آروم درو باز کردم..
که دیدم همه جا تاریکه
خداروشکر احتمالا خوابیده بود..
که یهو لامپ آشپزخونه روشن شد و با مامانم مواجه شدم
یه ملاقه دستش بود و به من نگاه میکرد و گفت:
(بهههه
بالاخره تشریف آوردیننن
-اممم بله ببخشید یه کم دیر شد..
که با ملاقه افتاد دنبالم
-آییی یا خدا آروم باش مامان جونممم
دم، بازدم
دم، بازدم
(زهر مار دختره چش سفیددد
میدونی چقدر نگرانتت شدممممم
کدوم گوری بودییی؟
-ببخشید کلا ساعت از دستم در رفت...
(ببخشید منم ملاقه داره از دستم در میرهه
-آییی درد دارههه
(تا تو باشی یه بار دیگه دیر بیایییی
-باشه عشقمم
تو رو خدا بسه دیگهه
(ایشش برو بگیر بتمرگگگ
-باشه نفسممم
(چش سفید رو مخخخخ
-منم دوست دارمممم
که به سمت اتاقم رفتم و لباسمو عوض کردم و روی تخت ولو شدم...
خیلی خسته شده بودم...
همش توی فکر مسابقه بودم و تمام لحظاتشو تو ذهنم با دقت مرور میکردم..
حسابی هیجان داشتم..
راستش باورم نمیشدددددددد
که خیلی زود چشمام گرم و شد خوابم برد...
ویو فردا صبح:
از خواب با یه شادی خاص بیدار شدم و یه آبی به دست و صورتم زدم و رفتم سمت پایین
مامانم داشت با مارتین حرف میزد:
% یه خبر خوببب
(چییی؟
% امروز میرسم لندنن
ساعت 12 یه ماشین میاد دنبالتوننن
(ایولللل
چه خوببب
حسابی دلم برات تنگ شدههه
که بعد از کلی حرف های رمانتیکشون مامانم تلفنشو قطع کرد و با ذوق گفت:
(زود وسایلتو جمع کننن
ساعت 12 میریم عمارتت
-مگه قرار نبود چند روز دیگه طول بکشه؟
(آره ولی خداروشکر زودتر تموم شده کارش
-آها اوکی
وسایلمون رو جمع کردیم با راننده به سمت عمارت رفتیم
بالاخره رسیدیمم
اول حسابی مامانمو بغل کرد و مامانم واقعا خوشحال بود که خوشحالی منو صد برابر میکرد..
که بعدش منو دید و گفت:
% سلام دخترم حالت چطوره؟
خوشحالم بالاخره میبینمت
- منم از دیدنتون خوشحالم
% مثل مادرت خیلی زیبایی
- ممنونم
( عزیزم کوک کجاست؟
% هیچی امروز از دنده چپ بیدار شده تو اتاقشه چند ساعت دیگه میاد
دخترم اتاق تو کنار اتاق کوک طبقه بالا هست درش هم خاکستری هست
- اوه ممنونم
پس مامان من میرم داخل
( برو عزیزم
حالا اینهمه اتاقققق چرا اونجاااا
که چشمم به عمارت افتاد...
پشمام موند خودم ریختمم
چقدر بزرگهههه
من اینجا گم میشمم
یا خود خدااا
همینجور عقب عقب میرفتم و سرم بالا بود و سقف و زمین و همه جا رو نگاه میکردم
که از پشت سر، تنم به تن یه نفر برخورد کرد...
اسلاید ۲: استایل رایا وقتی میره عمارت
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
چشمام چهارتا شد
ساعت 1 شب بود..
یا خدااا
مامانم تیکه پارم میکنهههه
سریع پاشدم که برم که مری گفت:
=کجاااا
-یادم نبود این ساعت برم مامانم تیکه پارم میکنهههه
=عههه
حتما ناپدریت هم میخواد غیرتی بشهه
-نه بابا اون سفر کاریه من هنوز ندیدمش الان توی خونه هستیم که اون موقت گرفته تا دو هفته
چند روز دیگه میریم خونه اون
اههه ولش کن دیرم شد فعلااا
=اههه الان باید برهه
سریع سوار موتورم شدم و گاز دادم به سمت خونه
آروم درو باز کردم..
که دیدم همه جا تاریکه
خداروشکر احتمالا خوابیده بود..
که یهو لامپ آشپزخونه روشن شد و با مامانم مواجه شدم
یه ملاقه دستش بود و به من نگاه میکرد و گفت:
(بهههه
بالاخره تشریف آوردیننن
-اممم بله ببخشید یه کم دیر شد..
که با ملاقه افتاد دنبالم
-آییی یا خدا آروم باش مامان جونممم
دم، بازدم
دم، بازدم
(زهر مار دختره چش سفیددد
میدونی چقدر نگرانتت شدممممم
کدوم گوری بودییی؟
-ببخشید کلا ساعت از دستم در رفت...
(ببخشید منم ملاقه داره از دستم در میرهه
-آییی درد دارههه
(تا تو باشی یه بار دیگه دیر بیایییی
-باشه عشقمم
تو رو خدا بسه دیگهه
(ایشش برو بگیر بتمرگگگ
-باشه نفسممم
(چش سفید رو مخخخخ
-منم دوست دارمممم
که به سمت اتاقم رفتم و لباسمو عوض کردم و روی تخت ولو شدم...
خیلی خسته شده بودم...
همش توی فکر مسابقه بودم و تمام لحظاتشو تو ذهنم با دقت مرور میکردم..
حسابی هیجان داشتم..
راستش باورم نمیشدددددددد
که خیلی زود چشمام گرم و شد خوابم برد...
ویو فردا صبح:
از خواب با یه شادی خاص بیدار شدم و یه آبی به دست و صورتم زدم و رفتم سمت پایین
مامانم داشت با مارتین حرف میزد:
% یه خبر خوببب
(چییی؟
% امروز میرسم لندنن
ساعت 12 یه ماشین میاد دنبالتوننن
(ایولللل
چه خوببب
حسابی دلم برات تنگ شدههه
که بعد از کلی حرف های رمانتیکشون مامانم تلفنشو قطع کرد و با ذوق گفت:
(زود وسایلتو جمع کننن
ساعت 12 میریم عمارتت
-مگه قرار نبود چند روز دیگه طول بکشه؟
(آره ولی خداروشکر زودتر تموم شده کارش
-آها اوکی
وسایلمون رو جمع کردیم با راننده به سمت عمارت رفتیم
بالاخره رسیدیمم
اول حسابی مامانمو بغل کرد و مامانم واقعا خوشحال بود که خوشحالی منو صد برابر میکرد..
که بعدش منو دید و گفت:
% سلام دخترم حالت چطوره؟
خوشحالم بالاخره میبینمت
- منم از دیدنتون خوشحالم
% مثل مادرت خیلی زیبایی
- ممنونم
( عزیزم کوک کجاست؟
% هیچی امروز از دنده چپ بیدار شده تو اتاقشه چند ساعت دیگه میاد
دخترم اتاق تو کنار اتاق کوک طبقه بالا هست درش هم خاکستری هست
- اوه ممنونم
پس مامان من میرم داخل
( برو عزیزم
حالا اینهمه اتاقققق چرا اونجاااا
که چشمم به عمارت افتاد...
پشمام موند خودم ریختمم
چقدر بزرگهههه
من اینجا گم میشمم
یا خود خدااا
همینجور عقب عقب میرفتم و سرم بالا بود و سقف و زمین و همه جا رو نگاه میکردم
که از پشت سر، تنم به تن یه نفر برخورد کرد...
اسلاید ۲: استایل رایا وقتی میره عمارت
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱۲.۳k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط